|
آنکه هميشه ارزويت دارم در خلوت خود گفتگويت دارم نه جرات آمدن به سويت دارم نه طاقت نديدن رويت دارم...
اي سراپا همه خوبي به تو مي انديشم اي سراپا همه خوبي LOVE is life. All , everything that i understand , I understand only becouse i love . Everything is , everything exists , only becouse i love . Everything is united by it alone
زندگی یعنی عشق. تمام چیزهایی که من فهمیدم به این خاطر فهمیدم که عشق می ورزم . هر چیزی که که هست هر چیزی که وجود دارد به این دلیل است که عشق می ورزم . هر چیزی به تنهایی واحد است مثل آسمون که تنها امیدش چندتا ستارست دیدن برق نگاهت واسه من عمر دوبارست سر انگشت تو یعنی قصه ی خوب نوازش در نگاه عاشق تو غزل آبی خواهش جاده های مهربونی می گذره از تو نگاهـــــــت داشتن شب های تارم با خیال روی ماهـــــــت
روز اول خيلي اتفاقي ديدمت... روز دوم الکي الکي چشمهام به چشمت افتاد... هفته بعد دزدکي بهت نگاه کردم... ماه بعد شانسي به دلم نشستي و حالا ماهاست يواشکي دوست دارم ...........
آدمک آخر دنياست ٬بخند که فرداست ٬بخند
بی تو من بی تو من ای اندوه زیبا ای فرشته ی خاکی بیا ، ای شعر عجیب بی تو من بهار را فراموش کرده ام بیا و بیاد آور مرا تو اگر بیایی
یادت میاد سر آخرین دیدار تو با خنده ، من با گریه ای خونبار گفتی می خام برم یه جای دور من ترسیدم، از چشام پرید نور گفتی اونقدر میکنم سفر تا دیگه از تو و عشقت نباشه اثر منو ترک کردی خیلی بی صدا نگفتی من چه کنم با این دل بینوا خیال کردی عاشقی یه داستانه رفتی، حالا منم تنها کاراکتر این افسانه تنها شدم ، پریشون و دل خسته من موندم تنها با یه دل ِ شکسته ساده رفتی و از من شدی جدا کی میدونه چی کشیدم غیر از خدا به اندوه جدایی شدم مبتلا انگار که زندکی رسیده بود به انتها زندگیم شدش یه دنیا ماتم انگار سیاه شده بود تموم عالم در راه عشق من شدم یه قربونی ولی تو از اون موقع تا حالا حیرونی حالا داری می سوزی تو تب واسه اینم خودتی تنها سبب میدونم که قلعه ی آرزوهات ویرونه حالا این قلبمه که داره واست می خونه منو تنها گذاشتی رفتی مثل رهگذر بگو عشقمو با چی دادی سر به سر؟ تیری که رفته بر نمی گرده به کمون حالا باید بمیری مثل برگ خزون ولی من اگه تو رو ندارم عزیزم لا اقل عشقت که شده نصیبمچ
سکوتم از رضایت نیست
میان خاطرات شب های همه تلخ از رهایی نوشتم از غم های غرور از وسعت یک سکوت بی کلام یک نگاه یک حرف یک غرور یک غروب در میان تاریکی ها که ار تمام وجود می توان خفت در میان اشک هایی که یک دریا به وسعت آن خیره مانده موج های غریبی که بر ساحل احساس می کوبد اما بی کلام یک نگاه به اوج آسمانی بی تو بی از غرور سرچشمه گرفتم بی تو از حرف بی دریغ ماندم از ته یک لیوان خالی که در آن دنیا خالی از پوچی بود و زمین در وسعتش هیچ نداشت بر در و دیوار بی شعر و کلام یک زمان بی معنی پوچ ساعتی خاک خورده و پیر که در آن زمان هیچ رد پایی نداشت ای حرف های مانده در گلو بگو چه می کنی در این دفتر خاک خورده خالی از طلوع
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند قاب عکس توست اما شيشه ي عمرمن است بوسه بر مويت زنم ترسم که تارش بشکند تارموي توست اما ريشه ي عمر من است
<<امشب از خواب خوش گريزانم كه خيال تو خوش تر از خواب است>>
زندگی خیلی قشنگه البته اگه بخوای باهاش دوست باشی و اینهمه لعنتش نکنی عشق یعنی هورم نفس ، داغ ،داغ
عشق یعنی بوییدن گل از لای در باغ
عشق یعنی التهاب التماس
عشق یعنی مروارید ،یه قطعه الماس
عشق یعنی زلالی رود وجود
عشق یعنی به درگاه یار به سجود
عشق یعنی مستی از جام نگاه دوست
عشق یعنی پستی رانده شدن از در دوست
عشق یعنی صدای تیشه فرهاد
عشق یعنی مجنون از لیلی به فریاد
عشق یعنی گداختن در انتظار
عشق یعنی خطر کردن با اختیار
عشق یعنی دیدن خنده یار
عشق یعنی سیل اشک ،بی اختیار
عشق یعنی بودن لب روی لب
عشق یعنی صبر لبالب
عشق یعنی شرمساری ایوب
عشق یعنی یوسف واسه یعقوب
عشق یعنی دوست داشتن بی انتها
عشق یعنی ایستادن و سوختن تا انتها
عشق یعنی رنگ سرخ شقایق
عشق یعنی پارو واسه قایق
عشق یعنی ترنم زیبای بارون
عشق یعنی نفیر صدای کارون
عشق یعنی همه زیبایی دیدن
عشق یعنی خود ندیدن ،یار دیدن
عشق یعنی رنگین کمان را یک رنگ دیدن
عشق یعنی بر عاشقی دم مسیحا دمیدن
عشق یعنی رنگ آبی آسمون
عشق یعنی وسعت دریا مث مهربون
رفتی و یاد عزیزت با منه
غم دوریت به دلم چنگ می زنه دلی که عاشقی رو با تو شناخت تو حریم عشقت آشیونه ساخت از صدا افتاده این بی همنفس یه پرنده ی اسیر تو قفس یکی نیست اشک چشاشو پاک کنه واسه ی دلواپسیش دعا کنه شهر عشقا دیگه بی وجود تو انگاری که آدماش سنگی شدن آینه ها چیزی نشونم نمی دن همشون اسیر بی رنگی شدن همه ی پرنده های نغمه خون از فراغ تو خروس جنگی شدن گلای سرخ و سفید باغچمون واسه من مایه ی دلتنگی شدن تو مثل طلوع خورشید می مونی که سیاهی شبو می سوزونی می رسونی من و همه روشنی ها ریشه ی ظلمتمو می پسونی کی می شه پشت حصار عشقمون بشنوم صدای پاهای تو را کی می شه تو سهم حریر عاشقی حس کنم گرمیه دستای تو را ![]() مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و
در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم
دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم!
در هر غروب در امتداد شب من هستم وتمام تنهايي با خويشتن شکستن اين راز سر به مهر تا کي درون سينه نهفتن گفتن ياري کن مرا به گفتن اين راز باز ياري کن....... اي روي تو تيره شبان آفتاب روز
مي خواهمت هنوز..........
|
|



LOVE is life. All , everything that i understand , I understand only becouse i love . Everything is , everything exists , only becouse i love . Everything is united by it alone


آدمک مرگ همين جاست ٬بخند








